اوليويه ( مترجم : محمد طاهر ميرزا )
63
سفرنامه اوليويه ( فارسى )
چون خاطر جمع نبوديم كه آيا اين مرض را دنباله نيز باشد ، و چون كمال تعجب را داشتيم كه چگونه از اين كاروانسرا كه جاى ما تنگ بود و از شدت گرما متاذّى مىشديم ، زودتر بيرون برويم ، پس يكى از آدمهاى خود را فرستاديم كه برود و از طبيبى كه از اهل هونقرى [ هنگرى - مجارستان ] و در تهران ساكن بود ، خواهش كند كه چون از كار خود فراغتى داشته باشد ، به منزل ما بيايد . اين شخص موسوم بود به « اگوستزروش » « 15 » كه چندين بار آمده و ما را ملاقات كرده و اظهار داشته بود كه عندالضروره خدمت و مساعى جميلهء خود را از ما دريغ ندارد . وى زبان تركى و فارسى را بسيار خوب حرف مىزد و زبان لاتين را به غايت نيكو مىدانست و به همين زبان با ما تكلم كرده و قصه خود را براى ما چنين تقرير كرد : او بعد از فراغت از تحصيل ، از مملكت خود به جانب اسلامبول آمده بود ، تا طبابت و جراحى كند . در اين شهر قدرى تحصيل شهرت و ثروت كرد ، اما به قدرى كه معمول داشت وى را دست نداد . بعد از سه سال توقف ، از اين شهر بيرون آمده ، به طرف گرجستان رفته بود . فرمانى هم از سلطان در دست داشت و به ما نشان داد كه با چه زحمتى اين فرمان را نگهدارى كرده بود ، زيرا در سال 1796 ميلادى [ 1112 ق ] كه آغا محمد شاه با لشكر قيامت اثر به تفليس وارد گرديد ، او و يكى از برادرانش در تفليس بودند . امّا چون ايرانيان به نزديكى تفليس رسيدند ، هراقليوس [ هراكليوس ] در خود توانايى مقابله با سپاه ايران نديد و با تمام سپاه خود از تفليس بيرون آمد و در جانب غربى تفليس در مقامى مستحكم مستقر شد ، و غالب سكنهء شهر نيز متابعت او را كردند و از شهر بيرون رفتند . اين دو برادر چون خود را از تبعهء خارجه مىدانستند ، كمال وحشتى در خود راه نداده ، فرار را بىثمر ديدند و در كمال اطمينان در شهر توقف كردند . اما وقتى از اين عمل پشيمان شده بودند كه كار از كار گذشته بود و مجالى ديگر نبود . ايرانيان چنان حريص در نهب و قتل و غارت بودند ، فرقى ميان اهل مملكت و تبعهء خارجه نگذارده بودند . در اين هنگامهء فتنه و انقلاب و در ميان اين همه آشوب ، چگونه ميسّر مىشد كه حالت خود را معلوم دارند و اصولا به كدام كسى مىتوانستند ملتجى شده و اظهار مطلبى كنند . پادشاه و رجال دولت و صاحبان منصب به مراتب حريصتر از نفرات عسكريه بودند . وقتى هر چيز را كه از حمل كردن آن عاجز مىشدند ، مىديدند آتش زده و مىسوزاندند ، و بر پسران و مريضان و اطفال سالخورده ابقا نمىكردند و مىكشتند و آنچه و آنكه بردن و يا فروختن آنها ممكن نبود ، عرضه مهام شمشير مىكردند .
--> ( 15 ) . August Zroch